مسابقه خاطره نویسی از کتابخانه و کتابدار
مسابقه خاطره نویسی از کتاب یا کتابخانه
کوتاهترین و زیباترین خاطره ی شما از کتاب یا کتابخانه چیست ؟
از بین خاطره های ارسالی ،
خانووم کتابی می خواستم از سهراب سپهری
هشت کتاب رو بیارم برات.
نه یکی کافیه….
خانم نازنین مومن زاده ( شماره یک)
————————–ویا
من وقتی ایران کتابدار بودم، مسئول پایان نامه ها هم بودم. یکی دو ماه قبل از اینکه از ایران خارج شم، یک روز دانشجویی از یک دانشگاه دیگه اومد کنار میزم و پایان نامه ای را جهت مطالعه خواست. قفسه مربوط به اون شماره رو بهش نشون دادم و اومدم سر جام نشستم و مشغول بکار و ورود اطلاعات در کامپیوتر شدم. نمیدونم چرا یک حسی به من گفت از جام بلند شم و برم توی قفسه ها. رفتم ولی دانشجویی که پایان نامه خواسته بود توی قفسه پایان نامه ها نبود. برای اینکه خیالم راحت بشه محل شماره ای که خواسته بود رو نگاه کردم دیدم ای وای شمارهه نیست! سریع رفتم قسمت امانت و از همکارم پرسیدم این دانشجویی که با این مشخصات …… الان وارد شد رو ندیدی؟ گفت چرا دیدمش، چند دقیقه ای نمیشه که رفت….. یعنی فقط دویدم…. . توی مسیر دانشکده به سمت درب خروج بود. خودمو بهش رسوندم و جلوش ایستادم. هاج و واج به من نگاه کرد. هیچ کیف و کوله و وسیله ای همراش نبود. گفتم یه لحظه بیایید اینور توی پیاده روی دانشکده، گفت اتفاقی افتاده؟ گفتم بله و اون اتفاق توی لباس شماست! لطفا پایان نامه رو به من بدید و یاد بگیرید که صادقانه و درست زندگی کنید.خیلی راحت پایان نامه رو از زیر لباسش درآورد و عذرخواهی کرد و گفت حالا که بهتون دادم اجازه میدید از چند صفحه ای که لازم دارم کپی بگیرم؟ گفتم گفتم برید و دیگه بدترش نکنید. و راه افتادم به سمت کتابخانه. با صدایی بلند فریاد زد، دیگه نمی بینیش…. و دیگه اون منووو ندید!! نمیدونم پایان نامه رو دوباره دید؟!!
سال تاسیس : بهمن ماه 1389